خیابان در شرارت و پستی بود. در بدترین صفاتی که می شناسید!
آنقدر بد و ملال انگیز که حتی جهنم هم از آن بیزار شد، هر قدم چون کوهی از درد و فلاکت بود، برای احمقی که روی آن تصادف کرد و جان داد، همچون یک مصیبت نامه بدون سوگوار بود.
چشمانی از درون تاریکی نگاه می کردند بطوری که احساس خطر کردم توام با لرزی ناگهانی و سرد!
چیزی به من گفت به راه رفتن ادامه بده، اما در ادامه به من گفت: من نباید آنجا می آمدم!
در انتهای آن خیابان دشتی سبز بود که هرکسی به آن می رسید فقط می ایستاد و فقط نظاره گر بود ، و آن ندای مبهم دوباره به من گفت:فقط نظاره گرباش…

دیدگاهتان را بنویسید